فرانکشتاین اجتماعی – Social Frankenstein

بیش و کم همه ما یا نام مشهور «فرانکشتاین» یا «فرانکنستاین» را شنیدیم یا داستان جذابش را خوانده و یا فیلمش را دیده ایم. هدف من از نوشتن این مطلب بررسی این شخصیت از دیدگاه روانشناختی و اجتماعی است و دیدگاه هنری آن مد نظر نیست. تلاش بر این است تا تعریف جدیدی از این شخصیت در ساختارهای اجتماعی و شخصیت افرادی که به نوعی فرانکشتاین جامعه هستند به میان آورده تا بتوان این گونه از موجودات به ظاهر انسان را شناسایی کرد.
برای آن دسته از دوستانی که حضور ذهن ندارند فرانکشتاین یا پرومئوس مدرن (The Modern Prometheus) را به شکل خلاصه تعریف می کنم:
این داستان که با ژانر علمی-ترسناک- تخیلی با سبک گاتیک (Gothic) برای اولین بار در سال 1818 به چاپ رسید دو نویسنده داشت به نامهای Claire Bampton و Mary Shelley.

خلاصه داستان:
ویکتور فرانکشتاین، دانشمندی است که بر اساس یافته های علمی – عملی و آزمایشات گوناگون پزشکی نامتعارف، دست به ساخت یک انسان می زند و ماحصل این آزمایشات، تولید یک هیولای غول پیکر و به غایت ترسناک با مشخصات آدمیزاد است چرا که هر بخشی از این موجود از بازمانده ها و یا تکه برداری های ویکتور از جنازه های دزدیده یا خریداری شده از پزشک قانونی بود و یا برای رسیدن به همین هدف یعنی تولید این غول بی شاخ و دم به قتل رسیده بودند! نام فرانکشتاین برای این موجود برگرفته از نام دانشمندی است که تولید کننده او بوده است، هر چند که در متن داستان، این موجود به نامهایی نظیر هیولا، دیو و یا جانور (مخلوق) توسط خالقش نامیده می شود. در این بین و پس از تولید این هیولا، ماجراهای عاشقانه و رمانتیکی بین ویکتور و مخلوقش در می گیرد و داستانی شگفت انگیز و قدرتمند را خلق می کند، هرچند که در انتهای داستان مرگی بس ناراحت کننده برای مخلوق رقم میخورد و در بسیاری از موارد دلسوزی بیننده یا خواننده را نیز شامل می شود. خواندن داستان و یا دیدن فیلمش اکیدن توصیه می شود.

و اما دیدگاه اجتماعی و روانشناختی این شخصیت:

تعریف: فرانکشتاین های اجتماعی افرادی هستند که هر بخش از شخصیت خود را از شخص یا گروهی به عاریت گرفته و خود هیچ نقشی در شکل گیری آن نداشته و حتی در شخصی سازی آن برای تطابق بیشتر با خود واقعیشان کوچکترین تلاشی ابراز نداشته اند.

هر یک از ما زوایای متعدد و گوناگونی از شخصیت فردی و اجتماعی خود داریم که در برخی موارد و به علت عدم مواجهه با شرایطی خاص، آن وجه از شخصیت را حتی نمی شناسیم اما به یقین وجودش قابل انکار نیست چرا که در مواجهه با آن شرایط خاص، بازخوردی از جانب ما وجود خواهد داشت، بازخوردهایی که در مواردی نظیر عصبانیت، خوشحالی، شعف بسیار، حسادت، خستگی، ناراحتی و … یا در زمان انتخابهای گوناگونی که به جبر یا اختیار در زندگی برایمان رخ می دهد به معرض نمایش می گذاریم، بخصوص اگر این حالات دربرگیرنده مواردی احساسی و ناراحت کننده نیز باشد. اینها همان تجاربی است که شخصیت ما را شکل می دهند.

حال شخصی که هر یک از این رفتارها و خصوصیات را بدون پرورش شخصی و بدون کسب تجربه از دیگران وام بگیرد، فقط به سان طوطی تلاش بر تقلید رفتار مذکور می نماید، که واضح و مبرهن است جز صدایی مبهم و شبیه سازی شده و غیر واقعی، چیزی برای ارائه ندارد و به سادگی به فرانکشتاینی تبدیل می شود که صرفن ظاهر ترسناکی ندارد اما در درون هیولایی است که هر بخشش از ساختاری متفاوت، نامتجانس و چه بسا ناسازگار تشکیل شده است. اگر واقعگرا باشیم اینگونه موجودات – فرانکشتاین درونی – به دلیل عدم نمایش ظاهری، به غایت ترسناکتر و خطرناکتر از فرانکشتاین فیزیکی یا همان مخلوق ویکتور هستند که با چشم ظاهر قابل تشخیص است و تکلیف آدم را با خودش و نوع برخوردش مشخص می کند.

سخن کوتاه می کنم و اینجا به این نکته صرف اشاره می کنم که در مواجهه با این مخلوقات بهترین استراتژی حفظ و رعایت فاصله جانبی الزامیست چرا که وقتی فرانکشتاین چیزی از خود ندارد پس رفتارها و بازخوردهایش نیز قابل تشخیص و شناسایی نیست و عواقب هر گونه برخورد بیش از هر چیزی به خود ما بر می گردد و در اصل ما را بیش از او گرفتار عقوبت خواهد کرد.

تگها: #فرانکشتاین #فرانکنستاین #طوطی #هیولا #خطرناک #اجتماعی #روانشناختی

Get Shortlink
(Right click and copy link address)