حراجش کردم، زندگی را می‌گویم، مُفتِ مُفت

گوش کنید: ↥↥↥↥↥

هی رفیق… امروز خیال خرید و فروش دارم. اما از ابتدا بگویم که من فروشنده خوبی نیستم. نه این‌که گران‌فروش باشم، نــــه. راستش قیمت‌ها را نمی‌دانم… آخر اگر می‌دانستم که به این حال و روز نبودم. بگذریم…

بیا شروع کنیم، اول نوبت من است.

من یک چیزهایی برای فروش آورده‌ام. متاع ناب… تو هر کدام را که می‌خواهی بپرس تا قیمتش را بگویم.

خب… کدام را می‌گویی؟ آها این یکی اسمش زندگی است. چقدر می‌خواهی؟ راستش زیر یک روز نمی‌شود اما روزی یک لبخند. آری هر روز را به یک لبخند از ته دل می‌فروشم به شما. نمی‌خواهی؟ گران است؟ باشد اشکالی ندارد، مشتریش نیستی. حتمن کسی پیدا می‌شود و قیمت خوبی هم بالایش می‌پردازد.

آها این یکی رفاقت است….. عجیب است که تاحالا در عمرت چنین چیزی ندیده‌ای. البته که حق داری خیلی نایاب است اما با این وجود چیز گرانی نیست. فکر کنم چون نگه‌داریش بسیار مشکل است کسی خواهانش نیست و قیمتی ندارد. راستش در داستان‌ها و افسانه‌ها شنیده‌ام که اگر اصل باشد جادو می‌کند.

کدام یک؟ این یکی؟ این یکی را می‌گویی؟ این یک روز بارانی است. نه از نوع شدیدش، اگر عاشقی به تو مجانی می‌دهم. چی؟ نمی‌دانی عشق چیست؟ یا باورش نداری؟ بگذار… بگذار… این به درد تو نمی‌خورد.

نه، عشق ندارم. عشق که فروشی نیست. می‌خواهی عشق بخری که روز بارانی را مجانی بگیری؟ نه رفیق، شاید همه این‌ها فروشی باشد اما عشق، یافتنی است.

صبر کن تا برایت بگویم که اگر عشق را یافتی خیلی چیزها برایت مجانی خواهند بود. چیزهایی که فقط می‌توانی با عشقت از آن‌ها لذت کافی و وافی ببری .

همان روز بارانی که بود، روز آفتابیش هم زیباست، اگر عشق باشد.

پیاده‌روی زیر نور ماه، به خصوص در شب چهاردهم هم خیلی لذت‌بخش است، چون معیاری ارزشمند برای به رخ کشیدن زیبایی عشقت به خداوندگار شبانگاه است.

این یکی رفاقت است. عجیب است که تاحالا در عمرت چنین چیزی ندیده‌ای… البته که حق داری خیلی نایاب است اما با این وجود چیز گرانی نیست

و حتا نفس کشیدنت. هر بار که دم می‌گیری‌– چون عاشقی‌– امید به بازدم داری و با بازدمت امید به دم.

بگذریم… تو که خریدار نبودی. خب حالا نوبت توست. چه داری برای فروش؟

بگو ببینم مهربانی داری؟ خریدارم، هر چقدر که باشد. قیمتش برایم مهم نیست. آخر می‌دانی خیلی وقت است که دنبالش می‌گردم اما هیچ کس ندارد. خیلی‌ها که اصلن اسمش را هم نشنیده‌اند. چه حیف که تو هم نداری. یک عمر ممنونت می‌شوم اگر پیدا کردی برایم نگه داری.

خب بگذار ببینم، دل خوش چطور؟ یک سیر می‌خواهم. سیری چند؟ این را هم نداری؟ ای بابا، باشد.

راستی خواب رنگی هم داری؟ آخر این چند ساله همه خواب‌هایم یا کابوس شده یا اگر منت سر ما بگذراند و نترسانندمان، سیاه و سفیدند. نه رفیق، خواب رنگی که فقط مال بچه‌ها نیست. ما هم می‌توانیم ببینیم. بی‌خیال.. .

شادی چی، شادی داری؟ یا کمی خوشحالی؟ راستش خودم دارم اما می‌خواهم بیشتر داشته باشم. آخر هر چه شادیم بیشتر است راحت‌ترم. انگاری که دوست دارم از این حس و حال پس‌انداز کنم برای روزهای دلگیری و ناراحتی. شادی هم نداری؟ تمام شد؟ آن پشت مشت‌ها، در انباری، حتا یک ذره؟ ای بابا، باشد، چاره چیست…

بگذار نگاهی بیاندازم… ببینم اصلن من به تو می‌گویم که چقدر دارم، تو بگو که چه می‌شود با آن خرید. راستش، از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که «یک دل بی غل و غش» دارم و «مقداری خنده»… کمی هم «معرفت» مانده است ته جیبم  و قدری هم «شعور». چیزی داری که بشود با این‌ها خرید؟

چه می‌گویی مرد مومن؟ دلم را بگذارم جلوی آینه دوتا شود؟ شعور و معرفت را بگذارم لب کوزه آبش را بخورم؟ رفیق چه می‌گویی… من با خون دل این‌ها را جمع کرده‌ام… آن وقت تو می‌گویی که به هیچ نمی‌ارزند؟

ببین اصلن بیا بازی را تمام کنیم. این‌طور که معلوم است نه من چیزی برای فروش دارم نه تو خرید و فروش، به ما نیامده. من باید بروم کار دارم، فعلن خدا‌حافظ.

هی تاکسی! دربست. آدرس ابتدا سُکون، نرسیده به چهار‌راه غم، سرِ بُن بستِ روزْمرگی

Get Shortlink
(Right click and copy link address)