خداحافظ … عباس کیارستمی

عباس کیارستمی

سال 49 بود… همه چیز از «نان و کوچه» شروع شد… «زنگ تفریح» که خورد، «تجربه» را آغاز کرد.. تجربه ی  «مسافر»ی که فریاد می زد «من هم می توانم».. «دو راه حل برای یک مسئله» داشت و آنهم ترکیبی از «رنگها» بود… عشق بازی با رنگها برآن داشتش تا «لباسی برای عروسی» محیا کند و «گزارش»ی از «بزرگداشت معلمها» بنویسد!

اواخر 56… «راه حل» کار در «قضیه شکل اول، شکل دوم» نهفته بود.. همین حول و حوش بود که «دندان درد» گرفت و به همین خاطر «بهداشت دندان» را سرلوحه کرد… «به ترتیب یا بدون ترتیب» مسئله این است! به هر صورت «همسرایان» را سرود و به «همشهری» سلامی کرد و «اولی ها» را «کلید» زد… همینجا بود که سوالی کهنه چنگ به جانش زد و پرسید «خانه دوست کجاست؟»… عباس «مشق شب»ش را خوب نوشت.. «کلوزاپ»ی از «زندگی و دیگر هیچ»… «سفری به دیار مسافرِ» اول داستان کرد و «زیر درختان زیتون» از «سفر»ش با «بادکنک سفید» نوشت…

«شام برای یک نفر» آماده کرد و برایش «درباره نیس» سخن گفت… لحظه، لحظه «تولد نور» بود که چون «طعم گیلاس» شیرین به دهان می نشست …. داستان مفتوح و همیشگی «بید و باد» را با «باد ما را خواهد برد» مختوم کرد تا در «ایستگاه متروک» نزدیک کلبه ش راس ساعت «ده» با «پنج» قناری همیشه آواز خوان قرارش را برقرار کند و «ده دقیقه پیرتر» شدنش را مفید زندگی کند…

با جعفر پناهی به سراغ «طلای سرخ» رفت و از آنجا که سرش به حساب و کتابش بود «10 روی ده» را هم حساب کرد… کوه تجربه بر آن شد تا جاده هایش را به خلق خدا نشان دهد… «جاده های کیارستمی»… «بلیتها» به طرفه العینی فروش رفت و بر درب سالن نمایش تابلویی زدند که «کارگران مشغول کارند».. همگی روی «فرش ایرانی» لمیده بودند و «هر کسی سینمای خودش» را «شیرین» می چرخاند که «کپی برابر اصل» عباس هر چی جایزه بود درو کرد… درست «مثل یک عاشق»!

این اواخر «آشنایی با لیلا» کار دستش داده بود که فهمید «آینده دوباره پر شده» اما حیف که اجل امانش نداد و رفت!

خداحافظ افتخار سینمای ایران..

خداحافظ عباس کیارستمی

خداحافظ بی تکرار..

— شهروز فرهمند

پ.ن: کلمات داخل کروشه نام فیلمهای عباس کیارستمی است.

Get Shortlink
(Right click and copy link address)